اول دفتر
فوریه 26, 2008
تا به حال همه رو دروغ نوشته بودم.دليلش اين نبود كه مي خواستم با فضاي وب بيشتر آشنا بشم يا جا بيفتم يا چيز ديگري.ميخوام ديگه روراست باشم يا اقلا اندكي .
نمي دونم براي شما پيش آمده كه دفتر خاطراتتون رو گم كنيد يا نه. چند ماهي مي شد كه دفترچه رو گم كرده بودم.تصور اينكه كسي از نزديكان هر شب دفترچه م رو مي خونه و بعضي وقت ها نيشش باز ميشه برام آزاردهنده نبود.ديوانه كننده بود.مثل اينكه لخت در خيابان قدم مي زني.يا در يك مهماني شلوارت از عقب جر خورده باشد. بايد خيلي معمولي به اين ور و اون ور بري در حالي كه حس مي كني همين كسي كه داري باهاش حرف مي زني مي دونه كه شلوارت جر خورده .
تصميم گرفته بودم كه ديگر هيچ وقت چيزي از خودم رو جايي ننويسم.چه فايده داشت اين كار؟ ولي نتوانستم جلوي ميل نوشتن رو بگيرم.ابنجا اومدم كه فقط بنويسم يا بهتر بگم فقط سياه كنم.
شايد گم كردن دفترچه يادداشت خاطره اي مي شد كه هيچ جا نوشته نمی شد.
ولی پیداش کردم.جاي خيلي خوبي قايمش كرده بودم. اين قدر خوب كه اگه خودم هم شانس نمي آوردم نميتونستم پيداش كنم.
اين طوري شد كه معلوم شدهنوز هم باكره ام. چند وقتي هم كه براي كنكور ميخوندم حس حاملگي را داشتم.كنكور رو هم كه دادم و حس فارغ شدن.از همه اينها متنفرم. و فكر مي كنم خيلي خوبه كه زن نيستم.
اوه پس دروغ می نوشتی همه رو دروغ می دیدی آره!
چه احساساته دردناکی داشتی، : )) خوبه خودت پنهونش کرده بودی؛ اگه یکی دیگه برش می داشت تا اخر عمرت اینجوری بودی!!!
وای حتی تصور اینکه دفتر خاطراتم رو یه آدم آشنا بخونه وحشتناکه … راستی زن بودن اونقدر ها هم وحشتناک نیست
ولی پسر که دفترچه خاطرات اونجوری داره حقشه که لو بره!
زن بودن وحشتناک نیست ولی خیلی درد داره !
بچه چرا دیگه آپ نمیکنی